تبليغاتX
بارونو دوست دارم هنوز...
چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت...
دلم تنگ است...بس دلم تنگ است...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:8  توسط ریحانه | 
اولین روز مدرسه در نیم سال دوم.تا ساعت سه! چقدر خسته ام. تازه فردام امتحان داریم.دعاااااا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 17:18  توسط ریحانه | 
خیلی جالبه! این تعطیلی ها آخر کار دستمون داد! فردا امتحان آمادگی داریم ولی حتی نمی دونیم چی باید بخونیم!

این یه اتتفاق تاریخیه!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 11:43  توسط ریحانه | 
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

                                              هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

                                              خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.....

 و من توی همه ی این ماه ها دنبال همین راز بودم.و حالا بهترین دوستام دارن کمکم می کنند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 16:55  توسط ریحانه | 
به نام خداوند ماه و سپهر                                                      فروزنده ی تیر و ناهید و مهر

می خوام از اول راهش بندازم. اون دفعه خوب شروع شد ولی وحشتناک تموم شد. این دفعه می خوام خوب شروعش کنم.خوب ادامه اش بدم و خوب هم تمومش کنم...

به امید خدا...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 18:42  توسط ریحانه | 
 

دیدی گفتم من به این ایمان دارم که آسمون الکی گریه نمی کنه...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:56  توسط ریحانه | 

تصور کنید:

یه نفر پشت در واستاده و هی در می زنه.

می دونی کیه.دل خوشیم ازش نداری.

نمیدونی اگه در رو باز کنی چی می شه.همه چیز خوبه، یا باز هم مثل قبله.پس ترجیح می دی در رو باز نکنی.

هی در می زنه...باز هم دوباره...ودوباره...و دوباره...

دستتو می ذاری رو گوشت تا صداشو نشنوی.ادامه می ده... صدای موسیقی رو بلند می کنی...باز هم... بالشو رو گوشت می ذاری و سعی می کنی بخوابی...تو اتاق قدم می زنی... آواز می خونی... سعی می کنی کتاب بخونی... باز هم...

اما در طول تمام این کار ها صداشو می شنوی...هی در می زنه... هی می زنه...آروم...غمگین...خسته... با نفرت... صبور...

تا کی دلت میاد پشت در نگهش داری؟صدای گریه اشو بشنوی؟

نه می تونی سرش داد بکشی نه تحمل ضربه هاشو داری.

از یه طرف می خوای دست از سرت برداره،از یه طرف به حضور اون زنده ای.نمی خوای بره.

حالا فکر کن یکی رو از قلبت انداختی بیرون و الان واستاده پشت در وتو راش نمی دی و هی در می زنه.

تا کی می تونی دووم بیاری؟تا کی دلت میاد؟هر کسی هم باشه دلش می خواد بالاخره درو باز کنه. یا نه؟به همین راحتی می گی هر چی شد به درک؟ هان؟

چی کار می کردید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 16:12  توسط ریحانه | 

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین

به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ ،نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه می شه باور کرد

دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها(خودمم)

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا..

 

 

 

به هر حال خدافظ.دیگه انقدر روحم خراب شده که در حرف نمی گنجه.انقدر دلم پره. ای کاش یکی می اومد و این سنگینی رو ازرو قلبم بر می داشت. ای کاش...  ولی کی می خواد جواب این اشکای منو بده؟ آقا نمیدونم چه جوری بگم پس نمی گم .اگه از همتون درست و حسابی خداحافظی نمی کنم واسه اینه که هیچی نمیدونم. ممکنه دیدارمون بره به قیامت،ممکنه فردا برگردم. فقط دعام کنید.خیلی... خیلی...

خداحافظ تمام فریادهای در گلو خفه شده 

خداحافظ تمام غنچه های پرپر شده

.

.

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 14:56  توسط ریحانه | 
وای قلبم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:51  توسط ریحانه | 
شانس آوردم امروز کسی خونه نبود.وگرنه مطمئن می شدند که روانی شدم...
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 16:40  توسط ریحانه |